6                               

 

وصف زن

ايزد بانوي زيبايي در ادب فارسي دري (بخش اول)

سخن نخست:

وصف زن يا معشوق از کهن­ترين مضامين ادب فارسي دري است. اين مضمون در اين ادبيات، از روزگار کهن پيدايي شعر فارسي از موضوع مهم و متداول شعر آن سامان بوده است. وصف زن و توصيف زيبايي معشوق در همه آثار منظوم و منصور آن ديار جايگاه ويژه­ را به خود اختصاص داده­اند. به جرأت مي­توان گفت که در ميان سرايندگان و خوش قلمان ديار فارسي دري، توصيف جمال زن بيشتر از وصف طبيعت و مدح پادشاهان و امرا بوده است. وصف معشوق، نخست در قالب­هاي دو بيتي، رباعي و به صورت تشبيب و تغزل در آغاز- قصايد و سپس در همه قوالب سروده شد و بر زيبايي زيباشناختي ادب فارسي دري، دَري جديد بگشود. اما از ميان قوالب مذکور، غزل در وصف معشوق جايگاه ويژه دارد. وصف زن در ادب فارسي دري به جمال باطني و معنوي خلاصه نشد، بلکه به زيبايي ظاهري وي نيز راه گشود. اين زيبايي ظاهري که اعضا و اندام معشوق را شامل مي­شد، عبارت بودند از ابرو، انگشت، بازو، بَر، بناگوش، ديده، خال، گونه، دهان، رخسار، خط، زلفين، زنخ، زنخدان، ساعد، ساق، طره، عذار، گيسو، لب، مژه و ... که به آراستگي تمام به توصيف در آمده­اند. در اين ميان الفاظ ديگري نيز در ادب فارسي دري در توصيف آمده­اند، که عضوي از اندام معشوق نيستند ولي در پيوند به اندام معشوق به کار رفته­اند؛ مانند آغوش، اندام، بالا، پيکر، تن و قد و قامت، از آغاز شعر فارسي دري که گُهرپاره­ي شعر زن افغانستاني کنوني و زبان فارسي دري آن سامان، رابعه بلخي، دري بگشود و خود در وصف عاشق جان باخت تا اواخر سده پنجم هجري، که هنوز عرفان و تصوف به شعر آن ديار راه نيافته بود، توصيف زن يا وصف معشوق زيبارو تنها جنبه­ي زميني و ظاهري داشت. سرايندگان و توصيف کنندگان معشوق آن سامان کمتر به جنبه روحاني و ملکوتي توجه مي­دادند. وصف سرايندگان سده سوم و چهارم هجري، از اندام معشوق برگرفته از عناصر طبيعت است که در آن بيشتر از صور خيال تشبيه استفاده کرده­اند.

وصف ايزدبانوي زيبايي براي نخستين بار يا عناصر استعاره توسط منجيک ترمزي استفاده شد؛ اما بيشتر اصل بر تشبيه خيال­انگيز از زيبايي اوست. شاعران سده پنجم هجري به ويژه فرخي سيستاني، عنصري بلخي و ... به دليل ورود ترکان فرارود، غلامان و امردان بيشتر سپاهي و جنگي است؛ يعني براي اولين توصيف اندام و زيبايي مردانه وارد زيبايي­شناختي وصف معشوق مي­گردد و معشوقان جديد بر معشوقان کهن افزوده مي­شود. شجاعت، بلند بالايي، وصف رزم در ميدان نبرد، چابک­سواري که از اوصاف مردانه است به دنياي لطيف و شاعرانه­ي ايزدبانوي زيبايي افزوده مي­شود. دل­باختگي­هاي خيال­انگيز و افسانه­اي محمود غزنوي به اياز، به زيبايي اين دوره را بازگو مي­کند. اين روزگاران عاشقان و معشوقان بيشتر مردانه است و توصيف ايزدبانوي زيبايي مردانه بر وصف زنان غلبه دارد بر اين اساس عنصر خيال در ادب فارسي دري آن روزگار تشبيه است و از استفاده کمتر بهره گرفته شده است. شايد دليل اين نباشد، بلکه توسعه­ي شعر درباري در اين دوره است. مخاطب شعر درباري نيز بايست اهل جنگ، پيکار و مردانه باشد. شايد لازم بود شاعر درباري از حوزه­ي دلبستگي­هاي ممدوح خود سخن بگويد که لابد غلامان جنگجو بوده­اند. شعرا در برابر اشعار مدحي­شان صله­هاي گران از پادشاهان و امرا مي­گرفتند؛ تا با صله­هاي شان به خريد غلامان و کنيزکان مبادرت ورزند و با آنان نرد عشق ببازند. بيشتر شعرا در اين روزگاران به وصف سر و صورت معشوق مي­پرداختند و تنها ساق پا را به آنان اضافه مي­کردند. اما از اوايل سده پنجم هجري با ورود تصوف به شعر فارسي دري، اين شعر جان تازه­اي گرفت و به شدت تحول معنايي يافت. اين تحول را مي­توان عاشقانه خمري ناميد که در آن الفاظ خراباتيان و عشاق همچون رمز و نمودگار حقايق الهي و معاني مابعدالطبيعي نمود آشکار يافت. اين تحول زمينه­اي شد تا انديشه­هاي فلسفي و عرفاني وارد شعر فارسي دري شود. اين الفاظ که در ان توصيف معشوق آسماني بود، عبارت بودند از زلف، گيسو، چشم، ابرو، خدّ، خيال، لب و دندان که هر يک معنايي ضمني و عرفاني فلسفي را با خود داشتند. اين الفاظ از راه مجالس سماع وارد شعر شدند و تأثير عميقي بر روند شعر فارسي دري گذاشتند. ديري نپاييد که به تدريج با ورود اشعار سماعي در حوزه­ي خراسان بزرگ خواندن اشعار عاشقانه وارد مجلس سماع شد. ابيات عاشقانه سماعي با برداشت­هاي عرفاني از اندام معشوق آسماني، هنجارهاي فقهي الفاظ مذکور را شکاندند و بر غنامندي ادبيات ديرپاي فارسي دري کمک کردند. در سده پنجم شاعران و نيکو قلمان عارف پيشه­ي فارسي دري توانستند مسئله سماع اشعار عاشقانه را از راه عقلي حل کنند و در اين بحث بيشتر به تحليل روانشناختي سماع و تأثير سماع بر دل و روان شنونده پرداختند. آنان از دو نوع سماع: دروني و بيروني ياد مي­کردند که سماع الفاظ و عبارات و اشعار سماع بيروني هستند که در وراي اين سماع ادراک دروني و قلبي وجود دارند. در اين روزگاران ابوسعيد ابوالخير با سرودن شعري که در وصف زلف و رخسار معشوق آورده است از نخستين کساني­اند که افکار و خيالات عارفانه را وارد شعر فارسي دري مي­کند:

                                                                                                              ادامه دارد...